دنیا در اتاق پدرش بود. پای تخت او زانو زده بود و دست پدرش را گرفته بود.زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد. قمر نزدیک شد. دست بر شانه او گذاشت و آرام گفت:بلند شو. حالش خوبه.
- خوابیده !
قمر با سر تایید کرد.دنیا بلند شد و همراه او از اتاق بیرون آمد. لبخند مهربانی زد و گفت: خوب خانم، حالا شام چی بخوریم؟ من از حالا گفته باشم اصلا آشپز خوبی ...
ادامه مطلب
دکتر راما
زمستان هم با تمام سرما و یخبندانش رفت و طراوت بهار روح تازه ای در رگ های یخ بسته زندگی جاری کرد. گشتاسب و قمر بر بلندای کوهی سرسبز تحویل سال را نظارهگر بودند. هوا کمی سرد بود. نسیم ملایم موهایشان را نوازش میکرد. تعطیلات را در روستایی کوچک و دورافتاده در حوالی گرگان گذراندند. صبحها با صدای خروسها و غازها از خواب ناز بیدار میشدند. صبحانه شان معمولا املت تخم اردک بود. با اینکه هوا سرد بود، آوای وسوسه گر طبیعت آنها را به سوی خویش فرا میخواند .....
ادامه مطلب


