ادامه مطلب
خودکشی
قمر با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بود و چهره رنگ پریده گفت: از کی؟ خدای من چکار کردی؟ - از خسروداد. – چطوری؟ - کاری نداشت. خودش با پای خودش به دام من افتاد. چند تا معامله چرب و فریب دهنده... چند تا سفارش این ور... یه مقدار پول اون ور... و خسروداد ورشکست شد....
ادامه مطلب
انتقام
حال آقای فریدی روز به روز بهتر میشد. دیگر حتی از آن نفس تنگی ها هم خبری نبود. دنیا سر حال و خوش و خرم بود. همه آنها حرف ها و تصمیم هایی را که قبلا گرفته بود فراموش کرده بود. به همایون جواب رد داده بود. همایون مرد زندگی او نبود.
گشتاسب و قمر هم از این که او دیگر غمگین و نا امید نبود خوشحال بودند.
ادامه مطلب

