تبليغاتX
راما

آقای فریدی به دنیا گفت : چه شده ؟

نمی دونم .

قمر در اتاق  را باز کرد  و گشتاسب را دید که روی صندلی راحتی  به صورت نشسته خوابش برده و کتابی هم روی پایش افتاده . با عصبانیت او را صدا زد . گشتاسب با ترس  از جا پرید و گفت :  چی شده ؟ آدم را که اینجوری از خواب بیدار نمی کنند سکته می کند ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/03/26ساعت توسط سه یار دبستانی |


ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر بود که قمر و دنیا خسته  و کوفته کنار دیوار اتاق پذیرایی نشستند. آنقدر خسته بودند که اگر گشتاسب از در مقابل وارد نمی شد هر دو به خواب می رفتند . گشتاسب کت و شلوار کرم رنگی پوشیده بود که از دور مثل ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/03/20ساعت توسط سه یار دبستانی |


 آن روز صبح به محض اینکه چشم باز کرد آه بلندی کشید . بلافاصله لباس پوشید و از خانه بیرون رفت. در حالیکه هنوز قمر خواب بود دلش می خواست دریائی بود و در ساحل آن قدم می زد ولی حیف ... کمی بالاتر از خانه شان یک پارک سرسبز و زیبا بود با حوضی بزرگ و فواره هایی که قطرات آب جدا شده ازآنها صورت عابران را نوازش می داد .بر روی ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/03/05ساعت توسط سه یار دبستانی |


 جشن تولد


فروردین به سرعت گذشت. آنقدر سریع که هیچکس رفتنش را نفهمید . اردیبهشت با رفتن آن متولد شد. ماه محبوب قمر . گشتاسب هم اردیبهشت را دوست داشت و آن را بهترین ماه بهار می دانست . البته اردیبهشت به تنهایی معنایی نداشت . اردیبهشت با دخترهایش جالب بود. با پسرهایش. دخترها و پسرهای اردیبهشتی که از همه عالم بهتر بودند . ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/03/02ساعت توسط سه یار دبستانی |