آقای فریدی به دنیا گفت : چه شده ؟
نمی دونم .
قمر در اتاق را باز کرد و گشتاسب را دید که روی صندلی راحتی به صورت نشسته خوابش برده و کتابی هم روی پایش افتاده . با عصبانیت او را صدا زد . گشتاسب با ترس از جا پرید و گفت : چی شده ؟ آدم را که اینجوری از خواب بیدار نمی کنند سکته می کند ...
ادامه مطلب
ساعت حدود سه و نیم بعد از ظهر بود که قمر و دنیا خسته و کوفته کنار دیوار اتاق پذیرایی نشستند. آنقدر خسته بودند که اگر گشتاسب از در مقابل وارد نمی شد هر دو به خواب می رفتند .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
جشن تولد

فروردین به سرعت گذشت. آنقدر سریع که هیچکس رفتنش را نفهمید . اردیبهشت با رفتن آن متولد شد. ماه محبوب قمر . گشتاسب هم اردیبهشت را دوست داشت و آن را بهترین ماه بهار می دانست . البته اردیبهشت به تنهایی معنایی نداشت . اردیبهشت با دخترهایش جالب بود. با پسرهایش. دخترها و پسرهای اردیبهشتی که از همه عالم بهتر بودند . ...
ادامه مطلب


