سعی می کردم بهش فکر نکنم ولی نمی شد . تمام شب را بیدار بودم . هیچ کس را نداشتم که باهاش حرف بزنم و درد زود باوری و سادگی ام را بهش بگم .
ادامه مطلب
قمر اینگونه آغاز کرد : وقتی خیلی کوچک بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند و پدرم از پیش ما رفت !! هیچوقت نفهمیدم چرا این کار را کرد . روز رفتنش را کاملاً به یاد دارم و چهر ه اش هنوز جلوی چشمانم زنده است . خیلی شبیه من بود . در یک روز سرد زمستانی چمدانش را برداشت با مادرم دوستانه خداحافظی کرد و رفت ...
ادامه مطلب
آرش کمانگیر
آن روز گشتاسب صبح زود از خانه بیرون رفت . قمر بدون این که نشان دهد بیدار است رفتنش را تماشا کرد . بغض گلویش را می فشرد.شدیداً احساس خستگی می کرد . جسمش خسته نبود فکر و ذهنش خسته بود . اراده بلند شدن را نداشت ...
ادامه مطلب
گشتاسب گفت : به چی می خندید ؟
قمر سرخ شده و دنیا سر به زیر انداخته بود . قمر من و من کنان گفت : در مورد .. در مورد ...
راما ناگهان گفت : به جریان پرتقال فروش می خندیدند ...
ادامه مطلب


