تبليغاتX
راما

 

سعی می کردم بهش فکر نکنم ولی نمی شد . تمام شب را بیدار بودم . هیچ کس را نداشتم که باهاش حرف بزنم و درد زود باوری و سادگی ام را بهش بگم .

 صبح زود بلند شدم و به مادرم گفتم : می روم خانه مادربزرگ . مادر مادرم در شهر ما زندگی می کرد ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/04/28ساعت توسط سه یار دبستانی |


 

 

قمر اینگونه آغاز کرد : وقتی خیلی کوچک بودم پدر و مادرم از هم جدا شدند و پدرم از پیش ما رفت !! هیچوقت نفهمیدم چرا این کار را کرد . روز رفتنش را کاملاً به یاد دارم و چهر ه اش هنوز جلوی چشمانم زنده است . خیلی شبیه من بود . در یک روز سرد زمستانی چمدانش را برداشت با مادرم دوستانه خداحافظی کرد و رفت ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/04/25ساعت توسط سه یار دبستانی |


آرش کمانگیر

آن روز گشتاسب صبح زود از خانه بیرون رفت .  قمر بدون این که نشان دهد بیدار است رفتنش را تماشا کرد . بغض گلویش را می فشرد.شدیداً احساس خستگی می کرد . جسمش خسته نبود فکر و ذهنش خسته بود  . اراده بلند شدن را نداشت ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/04/18ساعت توسط سه یار دبستانی |


  

گشتاسب گفت : به چی می خندید ؟

 

قمر سرخ شده و دنیا سر به زیر انداخته بود . قمر من و من کنان گفت : در مورد .. در مورد ...

 

راما ناگهان گفت : به جریان پرتقال فروش می خندیدند ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/04/03ساعت توسط سه یار دبستانی |