لحظه های بی کسی
اواخر بهار بود . شکوفه ها ریخته بودند و تابستان دیگه آهسته آهسته از راه می رسید . اما هوا هنوز آنقدرها گرم نشده بود . پرنده ها صبح های زود روی شاخه ها می نشستند و آواز می خواندند . پرستوها بر می گشتند و نیلوفر عریان روی حوضچه ها آرام می راند. نیلی آسمان هم به روی زمین و زمینیان لبخند می زد .....
ادامه مطلب

گشتاسب با ناراحتی به او نگاه کرد و آه بلندی کشید . تا عمق وجودش درد قمر را می فهمید .دلش می خواست های های گریه می کرد اما نمی توانست نفسش به زحمت بالا می آمد . بلند شد و به درون آشپزخانه رفت به دیوار تکیه داد و بلند بلند نفس کشید . هیچ جور نمی توانست به قمر کمک کند و همین عذابش می داد ...
ادامه مطلب
بزرگ ترین تصمیم زندگی ام
زنگ در به صدا در آمد. قمر بلند شد اشکهایش را پاک کرد و گفت : من می روم در را باز کنم . گشتاسبه . گشتاسب جدی و ناراحت وارد شد مدتی در سکوت به چشمان قمر خیره شد و آرام پلک زد و گفت : حالا گذاشتی همین امروز گریه کردی ؟ ...
ادامه مطلب


