
دنیا همچنان رنگ پریده و بدون حرکت نشسته بود . مانند برق گرفته ها خشکش زده بود . سفیدی چشمانش به زردی می گرائید و از وسط مردمک چشمش نور قرمز رنگی متصاعد می شد . همان طور به قمر خیره شده بود . انگار که تاکنون او را ندیده است .
ادامه مطلب
عمه بدون توجه به اصرار قمر و گشتاسب برای ماندن رفت . راما هم با هر دو نفر آنها دست داد و خداحافظی کرد .
قمر مثل اینکه آزاد شده باشد روی مبل نشست . مدتی به گشتاسب نگاه کرد و بعد ناگهان زد زیر گریه . با دستهایش صورتش را پوشاند و بلند بلند گریه را سر داد .گشتاسب کنارشنشست .
ادامه مطلب
اشتباه و ریا
سر میز شام قمر بدون مقدمه گفت : دلم می خواهد بروم کانادا .می خواهم کانادا را فتح کنم .
چرا کانادا؟
همین جوری.
و دیگر دنباله حرفش را ادامه نداد . گشتاسب هم از او سئوالی نکرد و ...
ادامه مطلب


