تبليغاتX
راما

شبحی در تاریکی

 

دنیا همچنان رنگ پریده و بدون حرکت نشسته بود . مانند برق گرفته ها خشکش زده بود . سفیدی چشمانش به زردی می گرائید و از وسط  مردمک چشمش نور قرمز رنگی متصاعد می شد . همان طور به قمر خیره شده بود . انگار که تاکنون او را ندیده است .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/06/24ساعت توسط سه یار دبستانی |


 

عمه بدون توجه به اصرار قمر و گشتاسب برای ماندن رفت . راما هم با هر دو نفر آنها دست داد و خداحافظی کرد .

قمر مثل اینکه آزاد شده باشد روی مبل نشست . مدتی به گشتاسب نگاه کرد و بعد ناگهان زد زیر گریه . با دستهایش صورتش را پوشاند و بلند بلند گریه را سر داد .گشتاسب کنارشنشست . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/06/19ساعت توسط سه یار دبستانی |


 اشتباه و ریا

 

سر میز شام قمر بدون مقدمه گفت : دلم می خواهد بروم کانادا .می خواهم کانادا را فتح کنم .

چرا کانادا؟

همین جوری.

و دیگر دنباله حرفش را ادامه نداد . گشتاسب هم از او سئوالی نکرد و ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/06/06ساعت توسط سه یار دبستانی |