غربت
کشور جدید برایش عجیب بود . چهره مردم ساختمان ها طرز لباس پوشیدن رفتار و آداب و خلاصه همه چیزشان انگار از رنگ دیگری بود .ولی برای قمر جالب نبود . دلش نمی خواست در این خیابانهای شلوغ و رنگی مدتها سرگردان بماند . راما یک تاکسی گرفت و آدرس خانه اشان را داد . وقتی با راننده صحبت می کرد تازه قمر یاد زبان آلمانی افتاد که هیچ بلد نبود . به این موضوع اصلاً فکر نکرده بود . راما مثل فارسی و حتی بهتر از فارسی این زبان را صحبت می کرد به نظر قمر با مزه آمد . از ته گلویش کلمات را بیرون می آورد و چهره اش آنقدر جدی و خسته بود که قمر ترسید با او شوخی کند....
ادامه مطلب
جدایی

با وجود اینکه قمر هر روز از پنجره بیرون را تماشا می کرد و آرزو می کرد تا شکوفه های سیب پشت پنجره هرگز نریزد...حالا روی شاخه ها جز برگ های تازه و سبز چیزی نبود . ریختن شکوفه ها با رفتن بهار یکی بود و رفتن بهار با آمدن تابستان و سلام تابستان با خداحافظی قمر . ..
ادامه مطلب
گشتاسب صبح زودتر از قمر از خواب بیدار شد . بلند شد و دست و صورتش را شست بعد به آشپزخانه رفت و آن دو شاخه گل رز را روی میز دید . خندید . آن ها را بو کرد . با ولع بوی آن ها را با چند نفس عمیق به درون وجود ش فرو داد بعد آب گلدان را عوض کرد و آن ها را دوباره سر جایشان گذاشت . میز صبحانه را آماده کرد که قمر با چشمان پف کرده و خواب آلود سلام کرد .
ادامه مطلب
تنها یکی.....او که از همه خسته تر است.
صدای بر هم خوردن در قمر و ماهرخ را خوشحال کرد . بالاخره گشتاسب آمد .
قمر با عجله به سراغ او رفت . گشتاسب با کفش روی تخت دراز کشیده بود و دستش را روی چشمانش گذاشته بود . وقتی باکفش می خوابید یا خیلی خسته بود یا خیلی عصبانی .قمر کنار او نشست و گفت : چی شده ؟..............
ادامه مطلب
دیوار غرور
یک ماه گذشت ولی هنوز از راما خبری نبود . حتی گشتاسب هم او را ندیده بود . قمر با ظاهری سرد و بی تفاوت ولی صدایی غمگین گفت : فکر کنم از ایران رفته .
ادامه مطلب
مرگ ضعیفان و ننگ بزرگان خبر نمی کند
روز بعد چند نفری از فامیل نزدیک آقای فریدی برای خاک سپاری آمدند . گشتاسب کلید خانه را به آنها داده و همه ماجرا را تعریف کرد . خیلی ها اصلاً باور نکردند و خیلی ها بی تفاوت از کنار اتفاقی که برای دنیا افتاده بود گذشتند .
بعد از مراسم ...
ادامه مطلب


