اعتراف

فردای آن روز ابتدا شهر را گشتیم بعد سری به شهرهای اطراف زدیم . خیلی خوش گذشت . شهرهای زیادی را دیدیم . بسیار زیبا باصفا و تمیز بودند ولی حس عجیبی باعث می شد که با وجود همه آن زیبائی ها کشور خودت را با تمام کاستیهاش بیشتر دوست داشته باشی . از یکی از شهرهای اونجا بیشتر از بقیه خوشم اومد اگه گفتی کدوم ؟
ادامه مطلب
تعصب راما

قمر نشسته بود . جزئیات سفر را برای گشتاسب تعریف می کرد گشتاسب دقیق به اون نگاه می کرد و گاهی وقت ها اصلن نمی فهمید که چه دارد می گوید. حواسش پرت می شد، اما وقتی ذوق و شوق قمر را می دید دوباره خوب حواسش را جمع می کرد. خسته بود و سرش درد می کرد ،اما به روی خودش نمی آورد. قمر مثل بچه ها شاد و خندان بود. در صحبت هایش از کوچکترین مورد هم صرف نظر نمی کرد و آنقدر با گشتاسب صمیمی و دوست بود که همه جزئیات را می گفت. وقتی روز اول را تعریف می کرد نفس بلندی کشید و گفت: ...
ادامه مطلب
دلتنگی

اگر قمر راما را داشت و او باعث می شد کمتر دلتنگی کند اما گشتاسب هیچکس را جز قمر نداشت . روزها تنها در خانه مدام فکر و خیال می کرد و شب ها چشم به آسمان می دوخت به ماه خیره می شد و با او حرف میزد فکر می کرد او می شنود . می دانست که وقتی بیدار می ماند قمر هم بیدار است و خوابش نمی برد . می دانست وقتی به او فکر می کند او هم به فکرش است ....
ادامه مطلب


