غم پاییز
قمر بعد از دوری از گشتاسب و این همه فشاری که تحمل کرده بود ،حالا احساس امنیت می کرد.حداقل می دونست هر چی میخواسته بشه دیگه تموم شده .درسته که همه چیز را گفته بود و حرفهای دل راما را شنیده بود و خودش مطمئن بود که اشتباه نکرده ولی هنوز ته دلش اندوه زیادی نفس می کشید. انگار هنوز آن همه غصه که یک دفعه اونو از پا در آورده بود، تموم نشده بود .....
ادامه مطلب
صبح آفتاب وسط اتاق بود که من چشمهام را باز کردم. چرخيدم و راما را ديدم که روي تخت نشسته بود و منو نگاه ميکرد .غمگين و سرد. چشمهاش سرخ شده بود. رنگش پريده بود. وقتي منو ديد لخند زد و گفت:...
ادامه مطلب
زیر آن نگاه سنگین که داشت خفه ام می کرد، سریع از اول تا آخرش را براش گفتم. نمی دونی چقدر راحت شدم. هیچی نگفت. اگر سرزنشم می کرد، اگر دعوام می کرد، اگر....اگر هر کاری می کرد بهتر از این بود که همین طوری فقط نگاهم کند. با نگاهش فریاد می زد و می گفت چرا به من دروغ گفتی؟ چرا از من مخفی کردی؟ این همه مدت ؟!؟!؟!؟!؟
ادامه مطلب


