تبليغاتX
راما
 تلفن پر دردسر


گشتاسب مکث کرد و نفس بلندی کشید ، معلوم بود که از مرور گذشته ها در عذاب بود. شاید اگر مقابلش کسی غیر از راما بود هیچ وقت زندگی اش را بازگو نمی کرد. راما با یک نگاه سنگین و خیره بدون این که پلک بزند او را نگاه می کرد. با نوعی ناباوری. حالت کسی را که داشت یک قصه دروغین را گوش میکند، یک افسانه.و هر لحظه منتظر شنیدن دنباله داستان است ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/10/16ساعت توسط سه یار دبستانی |


مرور یک زندگی

 


همه دنیای بچگی که یادم می یاد یه کوچه خاکی و قدیمیه با درخت های بید مجنون که با باد می رقصند. یه محله شلوغ و پر سر و صدا بود و خونه ما که وسط کوچه بن بست با در چوبی و نیمه بازش همیشه به روم لبخند می زد. مادرم صبح زود وقتی خروس توی حیاط بلند بلند سحر را خبر می داد، بیدار می شد. ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/10/07ساعت توسط سه یار دبستانی |