تبليغاتX
راما
تو خاتون تمام قصه هامی...

دیگه رفتن ماما برای همه عادی شده بود. بهمن دوباره به حالت همیشگی اش برگشته بود. تا می تونست می خورد و شیطنت می کرد. بهنام هنوز روی همون مبلش می نشست ولی زیر چادر به جای درس خواندن نوار گوش می داد. کسی هم به کارش کاری نداشت. بهزاد هم با تنها دوستش که بدتر از خودش مراقب تیپ موهاش بود می گشت و سر خیابان می ایستاد و مردم را مسخره می کرد.فریبا داشت خونه داری یاد می گرفت .ننه توی جوش گرمای تابستون دستش را تا بازو توی تنور می کرد و نان می پخت. همه زحمت می کشیدند تا زندگی راحتی داشته باشیم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/11/14ساعت توسط سه یار دبستانی |


 ماما

همه چیز خوب بود. حتی یک روز هم تکراری نبود. من معلمم را دوست داشتم.مدرسه را و بهترین و تنها دوستم را.بقیه هم کار خودشون را می کردند. تا اینکه یه شب عمو فولاد آمد خونه ما. آن شب بهمن بالای پشت بوم بود هروقت یه کار خرابی می کرد از دست اقام بالای پشت بوم پنهان می شد دیگه پایین نمی اومد. آن روز با تیرکمون زده بود  سر یه مرد گنده را شکسته بود. مرده با سر خونی آمده بود دم در خونه شکایت.آقام هم گفته بود بچه مگه دستم بهت نرسه . آقام واقعا می زد آنقدر می زدش که نتونه از جاش بلند شه ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 86/11/01ساعت توسط سه یار دبستانی |