تبليغاتX
راما

رنگ صداقت

 

گشتاسب ساکت شده بود. هیچ کس حرفی نمی زد. او بسیار غمزده، در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود زمین را نگاه می کرد. راما نیز با حالتی متفکر به گشتاسب خیره مانده بود. انگار م یخواست همه را بداند. اما دیگر هوا تاریک شده بود. ساعت حدود نه شب بود.

قمر وقتی این سکوت سنگین را احساس کرد  ، سعی در رفع آن کرد. بلند شد و گفت: هر کی چایی می خوره دستش بالا!! از حالا بگم هر کی دو تا دستشو ببره بالا بازم یه دونه چایی می خوره...

راما گفت: پا چطور؟

قمر در حالی که باز هم اسیر نکته سنجی راما شده بود گفت: تو که چه یه دستتو بگیری بالا چه پاتو ه دونه چایی بیشتر حق نداری بخوری...

-     خیلی ممنونم که اینقدر به سلامتی من اهمیت میدی. تو واقعن زن نمونه ای هستی! قمر با لجبازی گفت: حالا که اینطور شد به تو اصلن چایی نمی دم.

قمر به سمت آشپزخانه رفت. گشتاسب به آ د می خندید و سر به سر راما می گذاشت.

وقتی چایی ریخت و برگشت، دید راما نیست. در حالی که تعجب کرده بود از گشتاسب پرسید: راما کجا رفت؟

-          اون قدر اذیتش کردی که گذاشت رفت. گفت از قولش با تو خداحافظی کنم.

-          قمر آهی کشید و گفت: تقصیر خودشه..وگرنه من که اینهمه دوستش دارم...مگه آزار دارم اذیتش کنم؟

در این هنگام لبخندی مرموز روی لبان گشتاسب نقش بست. قمر در حالی که او را نگا می کرد احساس خاصی بهش دست داد. صدایی آشنا گفت: کدوم خانوم خوشگل و مغروری بود که به عشقش اعتراف میکرد؟... قمر رنگ باخت و سینی چایی از دستش به زمین افتاد. گشتاسب و راما هر دو بلند بلند به او خندیدند. راما پشت سر قمر ایستاده بود. قمر برگشت و خنده معروف و همیشگی راما را دید. نزدیک بود ناراحتی اش یادش برود...اما خود را جمع کرد و مستقیم و با اخم به چشمان خندان راما نگاه کرد و رفت.

در اتاق را محکم بست و قفل کرد. از شوخی بی مزه آنها دلگیر شده بود و بیشتر از این که جلوی راما گفته بود چقدر دوستش دارد. البته یک بار این اعتراف بزرگ را کرده بود اما الا در حکم شوخی ، بسیار برایش گران تمام شده بود.

هیچ یک از آن دو به سراغ قمر نیامدند. برای همین قمر پشت پنجره رفت و تاریکی شب را نظاره گر شد. صدای راما و گشتاسب می آمد که با هم می گفتند و می خندیدند. گشتاسب می گفت: راما بدبخت شدیم. حالا قمر و قهر و منت کشی به کنار...شام نداریم ، از گشنگی می میریم.  رام در ج.ابش گفت: قمر و قهر و منت کشی با تو، شام هم با من.

-          به من چه؟ خودت خرابش کردی...خودت هم درستش کن...شام با من...برو ببینم چکار می کنی.

قمر خود را آماده شنیدن صدای در کرد. درست چند ثانیه بعد در اتاق زده شد. بعد از مکثی طولانی قفل  در را باز کرد. قمر غمگین بود. نمی دانست برای چی دلش گرفته است. غم دلش را زیر و رو می کرد و اشک و بغض گلویش را می فشرد. هر چه منتظر شد راما داخل نیامد. فکر کرد رفته است. بنابراین در را باز کرد. اما راما پشت در ایستاده بود. در حالی که می خندید گفت: می دانستم طاقت نمیاری!!! قمر از فرط بغض نمی توانست حرف بزند  و جواب راما را بدهد. دوباره پشت به نجره برگشت. راما داخل آمد و در را بست. کنار قمر ایستاد و با اون به تاریکی خیره شد. بغض داشت قمر را خفه می کرد. برای فرار از آن شروع به خواندن کرد. آرام و برای دل خودش. بغض در صدایش موج می ز. راما روی تخت نشست و به آواز قمر گوش داد. وقتی تمام شد برایش ذست زد و گفت: می دانستم آوازم یخوانی اما نمی دانستم با بغش هم اینقدر قشنگ می خونی...

قمر سرش را پایین انداخت. پرده را رها کرد. نمی خواست راما چشمان سرخ و گریانش را ببیند. اما راما مانعش شد. اتاق تاریک بود و این چراغ چشمان راما بود که تنها روشنی اتاق بود. چشمان خاکستری راما چون ماه در اتاق می تابید و سیاهی چشمان قمر در تاریکی گم بود.

قمر سرش را پایین انداخته بود. آرام گفت: چیکار داری؟ م یخوام برم...

راما سکوت کرده بود. با انگشت اشاره اش سر قمر را بالا آرودو اشک های نقره ای او را دید. قمر توان نگاه کردن به چشمان او را نداشت. دوباره سرش را پایین انداخت. اشک هایش دیگر بر روی ونه هایش جاری شده بود. بی اختیار گریه می کرد. نمی دانست چرا. فقط بغض سنگینی گلویش را می فشرد.

صدای گشتاسب او را به خود آورد که از توی هال داد زد: من رفتم بیرون. الان بر می گردم. صدای به هم خوردن در آمد. قمر در حالی که خیالش از رفتن گشتاسب راحت شده بود خواست برود تا از این فضای خفقان آور و نگاه سنگین راما ذهایی یابد. ام دستان راما با قدرت او را نگاه داشت. با صدای سرد و ناراحت پرسید:

چی شده؟ چرا دوباره گریه می کنی؟

با این سوال بغش زندانی قمر آزاد شد و های های شروع به گریه کرد. پاهایش سست شده بود. به این فکر می کرد که راما نمی داند من چرا گریه می کنم هیچ، خودم هم نمی دانم چرا گریه می کنم. راما او را چون دختری بی پناه و تنها و خسته یافت که صبرش تمام شده. او را در آغوش کشید. در این هنگام تلفن زنگ زد. قمر خود را از آغوش راما بیرون کشید تا تلفن را جواب دهد.  گوشی را برداشت.

-          بله...بفرمایید...

از آن طرف صدایی نیامد. سکوتی سخت بود. قمر بار دیگر گفت:ببله، بفرمایید.

دوباره به یاد همامن روز افتاد که تلفن زنگ زد و باز کسی صحبت نکرد. جز صدای نفس های بلند صدایی به گوش نمی رسید. قمر در حالی که گوشی به دست داشت در دلش غوغایی به پا شد که دست خودش نبود. این تلفن ها سخت برایش عجیب بود و انگار حس می کرد شخص آن سوی گوشی را می شناسد. در حالی که اشکمی ریخت گفت: چرا حرف نمی زنی؟ چرا...چرا منو عذاب میدی؟

انگار صدایی می خواست بگوید الو....منم...

اما گوشی را گذاشت. دوباره هق هق گربه قمر بلند شد. راما باچهره وحشتناک در چهارچوب در ایستاده بود و قمر را نگاه می کرد. قمر سرش را بالا گرفت و او را نگاه کرد. دلش م یخواست سر بر شانه های راما می گذاشت اما نمی شد. کاش گشتاسب بود و مثل همیشه با مهربانی پر امیدش او را تسلی می داد. سرش را روی میز گذاشت. شقیقه هایش از درد تیر می کشید. انگار بهای بغض ترکیده اش ، ترکیدن سرش بود.

راما با صدایی گرفته و خشمگین و صدایی که انگار ذره ای محبت در آن نبود گفت: چرا.... و بعد با فریاد گفت: چه چیزی را از من مخفی می کنی؟ جواب بده...

قمر چیزی نگفت. فقط اشک می ریخت. کاش راما اینجا نبود. کاش می رفت. اما وقتی احساس کرده بود قمر چیزی را از او مخفی می کند درست مثل سنگی سخت و سنگین شده بود.

راما با خونسردی خاصی به خود مسلط شد و از فریادی که بر سر قمر کشیده بود پشیمان در کنارش نشست. دستان او را در دست گرفت و با آرامش گفت: احساس می کنم رازی بزرگ را از من مخفی کرده ای..قمر...بگو که اینطور نیست و بگو که من اشتباه کرده ام...خدای من..تو چرا اینقدر سردی؟! دوباره چرا؟؟ آن روز که برای دوری از گشتاسب بود..حالا چی؟ تو از من ناراحتی؟

راما دوباره درست مثل همان روز شده بود. همان روز که غرورش را برای قمر زیر پا گذاشته بود. قمر این را دوباره نمی خواست. دستش را از دست راما بیرون کشید و گفت:نه....تو چی؟

در حالی که اشکهایش را پاک می کرد و با مهربانی و سادگی بچه گانه راما و این که دوباره مغزش کار نمی کرد...احساس شادی کرد و گفت: راما ...اصلن این قیافه ها بهت نمیاد...

-          و این قیافه هم به تو...صورت خیس و دماغ آویزون...واقعن مسخره شده ای...

بعد قیافه اش جدی شد و گفت: بحث را عوش نکن...تو چه مشکلی داری؟ قمر چه چیزی را از من مخفی می کنی؟ باید به من بگی...کی بود زنگ زد؟این اولین بار نیست که زنگ می زند..درسته؟ راستش را بگو... کرددیگری در زندگی تو هست؟؟؟ تو به من دروغ گفته ای؟!؟!؟!

 

+ نوشته شده در 86/12/01ساعت توسط سه یار دبستانی |