چهره اش نفرت را مجسم می نمود. نفرت از دروغ. نفرت از بازی کردن با زندگی اش. ترس سراسر وجود قمر را گرفت. تمام بدنش می لرزید. ترس از دست دادن راما همه وجودش را گرفته بود. دیگر طاقتش تمام شده بود. می خواست همه جیز را بگوید. همه ی چیزهایی که تا به حال مخفی کرده بود. می خواست دهان بار کند که زنگ در زده شد. حتمن گشتاسب بود. راما حرکتی کرد تا در را باز کند. قمر دست او را گرفت و گفت: من به تو دروغ نگفته ام. ...باور کن... همه چیز را برایت می گویم. راما که ضعف قمر را دید دست او را فشرد و رفت. او آشفته بود. اما برای اینکه گشتاسب بویی نبرد همان رامای همیشگی شد. اما قمر داغون شده بود. نم یدانست این عذاب چیست که سرتاسر وجودش را گرفته بود. آیا صداقت راما بود و ÷ستی خودش؟ اما او دروغ نگفته بود. قمر راما را می پرستید. بعد از گشتاسب راما بهترین و گرانبها ترین گوهر زندگی اش بود. نم یخواست او را از دست بدهد. چطور می توانست از آرش برای راما بگوید. آیا قمر را می بخشید؟ قمر سر روی بالشت گذاشته بود و اشک می ریخت. باخود گفت: اگر راما را به خاطر صداقتم از دست بدهم خیلی بهتر است تا بخاطر دروغ او را ببازم و قمار کنم. اگر به او دروغ بگویم می شکند .. این گناه است. من باید همین امشب همه چیز را به او بگویم. اشک هایش را پاک کرد. چراغ را روشن کرد و خود را در آیینه دید. چشمانش از گریه سرخ و و صورتش ورم کرده بود. تا هنگامی که شام حاضر شد او در اتاق ماند. حالا دیگر چشمانش سنگین شده بود و متورم بود. اما سرخی چشکانش رفته بود. در اتاق زده شد. قمر با صدای گرفته گفت: بیا تو. در با صدای غژ غژ باز شد و گشتاسب وارد شد. با مهربانی بهخواهرش نگاه کرد و گفت: به خدا نمی خواستیم تو اینقدر ناراحت بشی. ای وااااااااای...گریه هم کردی؟ یعنی اینقدر ناراحت شدی؟ قمر... چقدر بچه شده ای!
قمر فقط گشتاسب را نگاه کرد. می خواست بگوید تو کجا بودی؟ چرا منو با راما تنها گذاشتی؟ چرا وقتی می خواستمت نبودی؟ تویی که هیچ چیز مخفی ندارم ازت... گشتاسب سکوت سنگین قمر را حس می کرد. برای همین در کنارش رفت و گفت: چی شد؟ راما چیزی بهت گفته؟ اذیتت کرده؟
- نه...چیزی نیست... پاشو بریم... راماتنهاست. شام حاضره؟
گشتاسب که مقاومت قمر را دید بلند شد و گفت: بریم...من که سر از کار شما دو تا در نیاوردم.
قمر از مواجه شدن با راما می ترسید. می ترسید در چشمان پر از صداقت و پاکی راما نگاه کند. رامایی که تا به حال به او دروغ نگفته بود. قمر به خود جرات داد و گفت امشب همه چیز تمام خواهد شد . شاید امشب آخر کار من و راما باشد. ... افکار مختلفی به سرش هجوم می آوردند. پشت میز روبروی راما نشست. راما او را نگاه کرد و لبخندی زد و گفت: خانم عاشق تشریف آوردند.. قمر واقعن این ها حرف های خودت بود یا گشتاسب یادت داده بود؟ قمر لبخند تلخی زد و گفت: آنها را گفتم که دلت را خوش کنم... گفتم جووونی..حیفی...عقده ای نشی...
گشتاسب از سر میز بلند شد تا آب بیاورد. قمر به آرامی گفت: شاید...امشب... راما به سرعت سرش را بالا گرفت و او را مستقیم نگاه کرد و منتظر بقیه حرفش ماند. اما قمر ادامه نداد.
راما گفت: شاید امشب چی؟ شاید امشب آخر کار ما باشد؟
قمر یکه خورد. با بغض لبخند زد و گفت: نه...کار من و تو تمامی ندارد. گشتاسب برگشت و برای هر کس مقداری از غذای عجیب و غریبی که درست کرده بود ریخت. قمر به زور خورد. راما و گشتاسب هم در عین حالیکه او را زیر نظر گرفته بودند در سکوت غذای خود را خوردند. قمر بعد از شام هر دوی آنها را بیرون کرد و گفت شما برید... من همه چیز را جمع می کنم و میام. آنها هم بدون هیچ مقاومتی رفتند. و چند دقیقه بعد صدای ورق بازی کردنشان به گوش رسید.. تو جر می زنی...تو تقلب می کنی... قمر ظرف ها را جمع کرد و کتری را سر گاز گذاشت و مشغول شستن ظرف ها شد. در افکارش غرق شده بود . به این فکر می کرد که چگونه این همه حرف را که تا کنون نگفته ، به راما بگوید؟ ظرف ها را شست. سینی چای را کنار گاز گذاشت و چای ریخت. برای خود چایی لیوانی و برای آن دو در استکان چای ریخته بود. بعد از آنهمه گریه یک لیوان چایی می چسبید. به ساعتش نگاه کرد. حدود یک بود. اما راما هنوز قصد رفتن نداشت. قمر می خواست با او صحبت کند. کاش م یتوانست او را تنها گیر بیاورد. چای را به سالن آورد و بر روی میزی که آنها بر رویش مشغول بازی بودند گذاشت. آن دو اصلن حواسشان نبود. قمر نگران بود . در سالن روبرویی به قدم زدن پرداخت. دستانش را پشت سر قلاب کرده بود . حالش داشت به هم می خورد. دلش بدجوری شور می زد. با شنیدن صدای راما به خود آمد. راما با دستان همیشه گرمش دستان سرد قمر را گرفت و گفت: عروس خانم..چرا هر چه به زمان عروسی نزدیک تر می شویم تو بیشتر از من می ترسی؟ خوب نیست اینقدر از من بترسی... چون بعدن بدتر هم می شوم اون وقت سکته می کنی ها!! قمر با اخم دستانش را از دستان راما بیرون کشید و گفت: کی از تو می ترسه؟
- نمی دونم...عروس من کیه؟ زن من کیه؟ من که نمی دونم... شاید تو باشی..هان؟
- فکر نمی کنم آقا..شما اشتباه گرفته اید...


