تبليغاتX
راما - 39- فصل بیست و چهارم
من دلم براش می سوخت و هر چند ازش می ترسیدم ولی بیست بار  از خونه اومدم بیرون به بهانه دستشویی و از توی حیاط صداش میکردم. دو سه دفعه جوابم را نداد ولی بالاخره یه دفعه پیداش شد من ذوق کردم گفتم : حالت خوبه ؟
- آره شام چی داریم ؟
- آبگوشت .
- خوب . گوشت کوبیده اش را بذار لای نون و بنداز بالا.
- آخه می ریزه،  تازه شاید نتونم بندازم بالا.
- پس چکار میتونی بکنی؟
ما شام خورده بودیم.رفتم توی آشپزخانه و چون می دانستم ننه ام همیشه سهم غذای بهمن را  کنار میذاره . لای سفره را باز کردم و دیدم لای یه نون گوشت کوبیده گذاشتند. برداشتم و رفتم توی حیاط
بهنام که خوب منو زیر نظر گرفته بود گفت : آفتاب چرا این قدر می ری دستشویی؟ نکنه آخرش بشی آفتابه و ما بی آفتاب بشیم.
- آفتابه خودتی .
با دو از در بیرون اومدم . در را پشت سرم بستم بهمن لب پشت بوم نشسته بود و منتظرم بود. گفت:آفرین محکم بیانداز بالا نترس. فوقش می خوره گوشه بوم و می افته روی سر آقا.
این را که گفت من بیشتر ترسیدم. وقتی تصورش را کردم که آقام با صورت پر از گوشت کوبیده دنبالم کنه و بعد منو بگیره ، مو به تنم سیخ شد.اما دوباره شهامتم را بدست آوردم و محکم پرت کردم بالا. بهمن همان جا توی هوا گرفتش ، خندید و گفت : آفرین راه افتادی دستت درست .
من هم خندیدم و داشتم می رفتم تو که دیدم یه کی داره در می زنه. رفتم و در را باز کردم. عمو بود .منو بغل کرد و گفت : سلام چطوری خانم کوچولو .حالی از ما نمی پرسی؟
بهمن از بالای بوم داد زد : سلام عمو ، از این طرفها .
- تو باز شیطونی کردی ؟ این دفعه چه دسته گلی آب دادی؟
قبل از اینکه بهمن جواب بده من فوری گفتم : عمو ، عمو . . . زده سر یه آقایی را شکسته . عمو خندید و گفت : تو آروم بشو نسیتی. بهتره همون بالای پشت بوم اتاقی برای خودت درست کنی.
- دارم همین کار را می کنم ولی سقف آسمون را ترجیح می دهم .
صدای آقام بلند شد که گفت : آفتاب کیه ؟ اون پسره اومد پایین ؟
- نه بابا ، عمو اومده.
رفتیم تو ، عمو منو زمین گذاشت. آن شب بیشتر از همیشه نشست و کلی حرف زدند. من چیزی از حرفهاشون سر در نیاوردم فقط میدیدم که ماما عصبانیه و داره غرغر می کنه.وقتی بلند شد که بره همه بلند شدند و گفتند : خوب به سلامتی مبارک باشه.
فهمیدم که عمو میخواد زن بگیره. همه کلی خوشحال بودند غیر از ماما .اون همیشه میخواست حرف ، حرف خودش باشه و خودش رئیس باشه. فکر میکنه فقط خودش درست فکر می کنه. و ظاهرا از انتخاب عمو خوشش نیامده بود. عمو فولاد یه دختر ساده و معصوم از خانواده فقیر را انتخاب کرده بود که توی همین ده خودمون بود. اسمش گل چهره بود.و ماما مثل بچه های بهونه گیر می گفت: من از اسمش خوشم نمی یاد. حق نداری اینو بگیری. اگر زن میخواهی چرا به خودم نگفتی . اصلا این دختره را از کجا پیدا کردی.
گلچهره خواهر یکی از دوستهای  عمو بود و عمو می دونست که چه دختر خوب و نجیبیه. اما ماما زیر بار نمی رفت که نمی رفت . آن شب قرار شد ننه باهاش حرف بزنه و راضیش کنه.
بعد از رفتن او ماما با عصبانیت بلند شد و گفت : اگه فکر میکنید که من زیر بار میرم. نچ . رفت و خوابید. ننه ام می گفت : ماما وقتی خیلی بچه بودیم یکبار دست منو توی یکی از دستاش گرفته بود و فولاد را هم توی دست دیگه اش داشتیم از توی یک کوچه می رفتیم که یه دفعه دو تا سگ از روبه رو به طرف ما آمدند ماما دست هر دوتامون را ول کرد و ما را انداخت جلوی سگها و خودش یه پا داشت یه پای دیگه هم قرض کرد و حالا ندو کی بدو.
ما کلی خندیدیم . می گفت : می خواست سگها مارا بخورند و مشغول باشند خودش فرار کنه.
من اولش باورم نشد گفتم : ننه  راست میگی ؟
- دروغم چیه ؟
- پس چرا تا الان زنده اید؟
- سگها اومدند جلو ما رو بو کردند و رفتند . ما خیلی کوچیک بودیم من هم سن تو بودم ، نه چند سال از تو بزرگتر بودم ولی فولاد از تو خیلی کوچک تر بود. بعد هم دستش را گرفتم و بردمش خونه. وقتی ما را دید گفت : اِ زنده اید ، خدا را شکر.
ولی یادم نمیاد خدا را شکررا گفت یا نه ؟
ما هم خندیدیم .اگر ماما را نمی شناختیم هیچ وقت باور نمی کردیم. وقتی کله پاچه می پختیم و سرسفره می نشست و می گفت بذارید اول من بخورم وقتی سیر شدم بعد شما بخورید. یه چیزی می گفت : . . . . خدایا چی می گفت: . . . آهان همینه می گفت: کله ای با کله ای نه کله ای با گله ای .
خوب ماما بود چکاریش نمی شد کرد . ننه ام با هزار و یک ترفند اون را راضی کرد که بره خواستگاری هرچند همه می دونستند که آبروریزی میکنه.
ننه و آقا و فولاد رفتند خواستگاری. ماما با وجود ایراد گرفتن هایش و ورانداز کردن ها و زخم زبون زدن هاش نتونسته بود کاری از پیش ببره.
یه عروسی ساده و محقر گرفتند و عمو فولاد زنش را برداشت و برد توی خونه اجاره ای خودش.همه خوشحال بودند از اینکه بالاخره سروسامان گرفته. غیر از ماما اخه این پسر ، دردانه ماما بود.ننه ام را زیاد دوست نداشت. اصلا هیچ کس را غیر از خودش دوست نداشت.ولی این پسرش را یه کمی بگی نگی دوست داشت.
ننه ام تعریف می کرد و می گفت: وقتی بهنام را به دنیا آوردم بحث سر اسمش شد ماما گفته اسمش را باید بذارید آهن. وگرنه دیگه نه من نه شما. همه گفتن آخه چرا آهن اسم قحطه ؟ گفت اسم داییش فولاده این هم باید باشه آهن . آهن و فولاد قشنگه بهم می یاد.
آن زمانها فولاد بوده ولی آهن دیگه نبوده. بهنام میگه خوب شد به حرفش گوش به حرفش ندادید و گرنه من الان بدبخت بودم .
ننه ام میگه : نه تو آهن بودی .
- منم یه داداش داشتم اسمش آهن بود وای چقدر زشت .
خلاصه ماما  حالا این بچه کوچیکش را از دست داده بود و حس میکرد که دیگه آن را ندارد چند روزی که از عروسی فولاد گذشت . ما ما نشست و پایش را کرد توی یه کفش که من باید بروم با پسرم زندگی کنم. میخواست ببینه اونها چکار می کنن دختره یه وقت سر پسرش را زیر آب نکنه.
چون همه می دونستند چه مصیبتی  در راهه به هر نحوی که بود جلویش را گرفتند و گرنه زندگی آن دو را هم از هم می پاشید.
تنها کسی که خیلی با ماما میونه خوبی داشت بهمن بود .من و فرزانه که اصلا می ترسیدیم طرفش برویم . اون هم تا ما کاری به کارش نداشتیم با ما کاری نداشت. بهمن همیشه طرفداریش را می کرد و مدت ها کنارش می نشست هرچه میخواست براش می خرید. حتی یه روز اونو توی ایون نشاند و گفت : ماما بخند میخوام ازت یه عکس یادگاری بگیرم. ماما یه روسری بلند و گلدار سرش کرد. موهاش را فرق باز کرد و محکم می کشید و از عقب می بست. پیرهن سفید پوشیده بود با گلهای کوچیک صورتی . جوان بود صورت سرخ و گونه های برجسته و دست های سفید .خندید برای اولین بار خنده اش را می دیدم . بهمن آن عکس را همیشه نگه داشت.هیچ وقت ماما را پیر و زمین گیر ندیدم. ندیدم مریض بشه و محتاج دیگران باشه. همیشه سرزنده بود و تا روز آخر روی پاهای خودش می ایستاد. صبح به صبح چادرش را می انداخت روی سرش و از خونه می زد بیرون. می رفت خونه همسایه ها و آشناها. دوستای خودش و کسایی که فقط خودش می شناختشون دم در خونه آنها می نشست و باهاشون تعریف میکرد میخندید شوخی میکرد ظهر هم موقع نهار اخمو و خسته می اومد . ناهار می خورد و می خوابید . آفتاب می گرفت و بعد از ظهر دوباره راه می افتاد. هیچ کس هم جلودارش نبود. کی اصلا از پسش بر می اومد. آقام با اونهمه ابهتش جرات نمی کرد چیزی بهش بگه.
یه شب آقا که اومد خونه ننه نشست و گفت : عباس میخوام از این به بعد برم مدرسه . میخوام درس بخونم. تو اجازه می دی؟
- آره من حرفی ندارم . فقط می رسی هم خونه داری کنی و هم درس بخونی؟
ننه با خوشحالی گرفت : آره قول می دم که به همه کارهام برسم. اگر دیدم نمیتونم خوب ولش میکنم.
با چه خوشحالی یکی از دفترهای نیمه تمام من را برداشت و یه مداد هم پیدا کرد گذاشت لای دفترش . گفتم کتاب فارسی منو با خودت ببر. گفت : نه تو خودت کتاب می خوای بقیه دارند از روی اونها نگاه میکنم. شبونه غذای فردا ظهر را پخت و صبح زودتر از همیشه بیدار شد صبحانه را که به ما داد و همه را روانه کرد خودش هم چادرش را سرش کرد و رفت. ظهر که برگشت برامون تعریف کرد که خانم معلمش چقدر مهربونه و بقیه زنها هم می آیند وامروز آب رو یاد گرفتند. چند بار نوشت آب و بلند و بلند می خوند.
روز اول بهمن و بهزاد مسخره اش می کردند. فرزانه دفتر مشقش را پاره کرده بود و همه اذیتش می کردند ولی وقتی که شب آقام تشویقش میکرد مشقاش را نگاه می کرد و می گفت آفرین . همه اینها را فراموش میکرد. خیلی زود یاد می گرفت . چون دوست داشت که بخونه و بنویسه . میگفت قبلا هم یه بار دو سه روز رفته بود و بعد وقتی فهمیده که حامله است دیگه نرفته . سر داداش بهنام بود. بهمن میگه برای همینه که بهنام اینقدر خرخون شده .
ننه این بار هم سه چهار روزی رفت. این که یه روز وقتی اومد خونه دیدماما با قیافه عصبانی جلوی در خونه ایستاده. هنوز سلام نکرده بود و وارد خانه نشده بود که : کجا بودی تا حالا ؟
- هیچی می روم مدرسه .
- مدرسه بخوره توی سرت. همینطور ول میکنی و می ری مدرسه ؟ مگه تو بچه ای ؟اون موقع که باید می رفتی آقات نذاشته بری حالا می خوای بری مدرسه؟
- مگه چه اشکالی داره . غذا را که آماده کردم.همه کارها را که کردم بچه ها هم که هر کدامشون رفتند مدرسه .
- خونه را ول میکنی به امان خدا می ری؟ دیگه حق نداری بری مدرسه . برو این دفتر دستکت را بریزتوی جوب و بشین توی خونه ، بچه داریت را بکن. . . .می ری مدرسه . . .
موهای ننه را کشیده بود و دفترهایش را پاره کرده بود با مداد محکم روی دستش کشیده بود و دستش را زخم کرده بود .ننه ظهر که ما آمدیم خونه گریه می کرد اما نمی گفت چرا. از فردای آن روز هم دیگه مدرسه نرفت. بعدها می گفت که ماما برای این که خودش مجبور نباشه  بمونه توی خونه و به گشت و گذارش برسه  نذاشت من بروم مدرسه و خوندن و نوشتن یاد بگیرم.
به آقام هم نگفت تا یه وقت میونه بین مادر و پسر بهم نخوره یا مجبور بشه به خاطر زنش مقابل مادرش بایسته . مثل همیشه هم احترام ماما را نگه می داشت. ولی چیزی که بود بعد ا زمرگش همیشه میگقت من حلالش نمی کنم. از هیچ کس به اندازه اون بدی ندیدم. میگم خدا بیامرزش ولی ازته دلم می گم خدا نیامرزش  من که ازش نمی گذرم خدا هم نگذره.
هرچی من می گفتم ، نه حالا دیگه گذشته دیگه اون استخوان هاش هم پوسیده ولی ننه می گفت من که یادم نمیره چی به روزم آورد ، من که یادم نمی ره.
ولی با تمام این احوال ماما در ذهن من تصویر یک پیرزن گردن کلفت و زور گویه .

اوایل تابستان بود مدرسه ها تازه تعطیل شده بود و برای بهمن و بهزاد عید بود. نمی دونید تابستانها چه کار می کردند.عشق دنیا را می کردند می خوردند و می خوابیدند و بازی می کردند و همه عالم را خونه خراب. این قدر فوتبال بازی می کردند که پاهاشون تاول می زد .
تازه همیشه هم دو سه تا درس تجدید می آوردند و باید آنها را هم می خوندند بهمن می گفت این تجدیدی ها برای خالی نبودن عریضه است . می خواهیم تابستان بیکار نباشیم . چکار کنم علاقه به درسه دیگه. بهزاد فقط بعضی وقتها تجدید می شد آن هم سالهای اخر دبیرستان بود. یکسال هم رفوزه شد .ولی بهنام نه . همیشه قبول می شد آن هم با نمرات خوب. هرچند همیشه هم خواب بود. ولی خوب درسش را هم می خوند. فریبا خیلی باهوش بود . شاگر اول کلاسشون بود . می گفت : من میخوام دکتر بشم.فرزانه هم معلوم بود که چی از آب در میاد. اون هم دست کمی از بهمن نداشت.
من که خیالم راحت بود نه دیکته داشتم و نه حساب ؛ مدام روی تابی بودم که آقام برام توی حیاط بسته بود محکم و عالی بود به یه داربست بسته شده بود و یه متکای کوچولو روی آن انداخته بود که نرم و راحت باشه.
یه روز روی تاب نشسته بودم و فرزانه داشت هولم می داد. یه دفعه طناب را از زیر من کشید و با سر افتادم پایین . سرم محکم خود به موزائیک ها ی کف حیاط. فرزانه همان جا روی زمین نشست و شروع کرد به بلند بلند گریه کردن و داد می زد و می گفت : ننه . . . ننه . . .
من از روی زمین بلند شدم و با تعجب او را نگاه می کردم. ننه با یه جارو درحالیکه چادرش را به کمرش بسته بود و معلوم بود که مشغول جارو کردن بوده وارد حیاط شد. یه نگاه به من کرد که بالای سرفرزانه ایستاده بودم. بیدرنگ زود یه نگاه به اون کرد که خونه را گذاشته بود روی سرش. با دستپاچگی گفت: چی شده؟ فرزانه بین هق هق کریه اش گفت : . . . من . . . تاب . . . آفتاب . . . افتاد .
ننه هم جارو را بلند کرد و دنبال من شروع کرد به دویدن .من هم تند تند می دویدم و داد می زدم که به خدا من کاری نکردم. تقصیر من نبود. به خدا من کاری نکردم .ننه اصلا به خرجش نمی رفت که نمی رفت. با جارو از فاصله دور می زد توی سرم و من هم تند تند می دویدم.
تا اینکه دیدم دیگه دنبالم نمی کنه. برگشتم دیدم جاروش پر از خونه ، ننه با تعجب جارو را نگاه کرد. و محکم زد توی سرش و من تازه فهمیدم که سرم شکسته. تا اون موقع با جیغ و داد فرزانه دویدن های ننه نفهمیده بودم که سرم درد میکنه. گرم هم بود . حالا خون گرمی از پشت گردنم راه گرفته بود و من حرکتش را حس می کردم. از ترس بیهوش شدم. آن قدر هم دویده بودم و خون از بدنم رفته بود که دیگه نمیتونستم جایی را ببینم .
ننه منو بغل کرد و فورا برد بیمارستان. وقتی به هوش آمدم روی تخت بیمارستان بودم. با سرباندپیچی شده که پشت آن ده تا بخیه خورده بود. و دقیقایک ماه در بیمارستان بستری شده بودم.اولش خوب بود. همه می آمدند به دیدنم، ننه خونه نمی رفت. پرستارها برام اسباب بازی می آورند و کتاب قصه می خوندند ولی وقتی سرم را باز کردند و دیدم حتی یک بند انگشت هم مو ندارم شوکه شدم.بلند بلند خندیدم و گفتم چقدر شبیه بهمن شدم. چقدر خنکه ، چقدر کله ، کچلم خوشگله ولی وقتی دیدم دیگه نمیتونم برم پیش دوستام و همه بهم می خندند گریه ام گرفت. تازه اون هم قابل تحمل بود ولی یک ماه در بیمارستان روی یک تخت خوابیدن . . . نه این دیگه دور از تصور بود. ننه یه هفته اول را مونده بود ولی بعدش باید می رفت. بچه ها مادرمی خواستند . اگر ننه نبود اصلا اون ها نمی تونستند زندگی کنند. پس همه رفتند و من موندم و یه اتاق تاریک با یه پنجره بزرگ کنار تختم رو به آسمون و یه کله کچل و بخیه خورده .
اولش مدام گریه می کردم بعد ا زظهرها وقت ملاقات بود که با خاموش و روشن شدن چراغ ها معلوم می شد برای چند ثانیه چراغها خاموش می شد و باز روشن می شد. آن وقت می فهمیدم که الان همه می آیند. همه می آمدند. فریبا ، فرزانه ، بهمن ، بهزاد ، بهنام ، و آقام و ننه ام برام خوردنی می آورد و بعد دوباره دو سه ثانیه بیشتر خاموش می شد و من می فهمدیم که وقت ملاقات تموم شده . هنوز یک هفته نگذشته بود که من راه افتادم. پرستارها به زور منو می خوابوندند ولی دوباره بلند می شدم .توی همه بیمارستان می گشتم. با مریض ها حرف می زدم ، با پرستارها دوست شده بودم ،یه بار پنجره را باز کردم و از پنجره فرار کردم اما یه پرستار جوان منو دید از توی حیاط گرفتم و آوردم دوباره توی اتاقم و پنجره را قفل کرد.
دیگه صبرم تموم شده بود. فقط دو هفته گذشته بود. اسم یه پرستاری شهناز بود. من همینطوری صداش میکردم شهناز. جوان بود. بیست سال کمتر داشت . مهربون بود و با حوصله. اگر موندم و طاقت آوردم فقط به خاطر شهنار بود. برام عروسک می آورد و قصه می گفت. دور بیمارستان منو با خودش می برد و می گردوند منو خیلی دوست داشت. منم دوستش داشتم . می گفت وقتی مو در آوردی بیا این جا تا ببینمت حتما خیلی خوشگل تر از حالا هستی؟
- آره اینقدر نازم .
می خندید و منو می بوسید. می گفت تو خیلی بلایی. من هم وابستگی عجیبی بهش پیدا کرده بودم.ولی خونه چیز دیگه ای بود. دلم برای فرزانه تنگ شده بود. برای بهمن و شیطونی هاش بهزاد و شکلاتهاش. بهنام و آن مبل شکسته اش . حتی برای ماما .
دفعه دوم که فرار کردم از پنجره افتادم پایین و دستم شکست. حالا دستم هم به گردنم آویزون شده بود. با همین دست شکسته یه بار که همه آمدند ملاقاتم وقتی چراغ ها خاموش شد من مثل گلوله از لای همه فرار کردم و زودتر از بقیه رفتم . وقتی چراغ ها دوباره روشن شد همه میخواستند خداحافظی کنند .دیدند من نیستم. همین طور می دویدم. از لای مردم فقط می دویدم. اصلا نگاه نمی کردم که کجا می روم. بهمن کیف می کرد. می گفت : زودتر از ما رفته . یه پا مارمولکه الحق که خواهر خودمه.
همین طور که می دویدم محکم دیدم یکی از پشت یقه ام را گرفت. با عصبانیت برگشتم و دیدم شهنازه. خندید و گفت: موش کوچولو دوباره که داره فرار می کنی. چند روز دیگه هم مهمون ما باش.
منو بغل کرد و آورد توی اتاقم. آقام می گفت: من از دست شما آسایش ندارم. با سرکچل و بخیه خورده و دست آویزون به گردنت کجا داری می ری؟ آن هم زودتر از ما .
- ما مثلا اومدیم ملاقات تو .تو داری می ری.
من چیزی نگفتم. باز هم موندم ولی آخرش طاقت نیاوردم و یک هفته مانده بود به تمام شدن آن یک ماه از بیمارستان فرار کردم. ولی هیچ وقت شهناز را فراموش نکردم. هنوز هم که هنوزه حتی اسمش یادمه. آن خنده ملیحش و نگاه مهربونش ازیادم نمی ره. اگر اون  نبود من یه ساعت توی آن بیمارستان نمی موندم.
وقتی اومدم خونه. برادرام کلی خندیدند و تشویقم کردند که آفرین ، گل کاشتی . از تو بعید بود. فکر نمی کردیم اینقدر زرنگ باشی .
فرزانه هم کلی ذوق کرد. ننه ام هر چند اولش دعوام کرد ولی توی دلش خوشحال بود از این که من به خونه برگشتم . آقام هم چیزی نمی گفت. فریبا هم مثل مهمون ها با من رفتار می کرد. کلی فرز شده بودم فقط از کسی که خبر نبود ماما بود .
اولش سراغی از اون نگرفتم ولی یه مدتی که گذشت و همه چیز عادی شد. گفتم: پس ماما کجاست ؟
فریبا گفت : ماما رفت پیش خدا.
- مرد ؟!
- فوت کرد.
همان جا که ایستاده بودم نشستم . اشکهام سرازیر شد . هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز ماما بمیره. انگار همیشه زنده می موند و همین طور بود. همیشه بود. دلم براش تنگ شده بود. دویدم و رفتم توی اتاقش . هنوز بوی خودش را می داد . رختخوابش ، آیینه قدیمیش ، شانه اش ، لباس هاش ، همه وسایلش دست نخورده بود . همه چیز مثل همیشه بود فقط خودش نبود. حالا که نبود اتاقش که قبلا به نظرم ترسناک می اومد مثل یه دخمه تاریک و غبار گرفته بود.
اومدم که برگردم بهنام را دیدم که دم در ایستاده و منو نگاه می کرد. پریدم توی بغلش و زار زار گریه کردم. بهنام هم گریه می کرد. انگار همه دیوارهای خونه اشک می ریختند . پرسیدم : کی مرد؟
- همین چند روز پیش . وقتی تو، توی بیمارستان بودی.
- چطور مرد ؟
- سرش را گذاشته بود روی بالشت و آرام خوابیده بود .
- چرا به من نگفتید ؟ چرا ؟
- حالا که فهمیدی چه فرقی می کنه ؟
بهنام اشک های منو پاک کرد ولی خودش همین طور گریه می کرد.
ماما مرده بود. همان پیرزن بد اخلاق که همه از دستش کلافه بودند. چه بی سروصدا و چه غریبانه. حالا که رفته بود همه فهمیده بودند که دوستش داشتند و جاش توی خونه خالیه . شاید دیگران را اذیت می کرد. شاید خودخواه بود ولی حالا که نبود. چیزی کم بود. عوضش کسی از رفتارش با ماما پشیمون نبود.همه با اون خوب بودند و تا آنجا که می تونستند آونو تحمل می کردند .
اتاقش جور غریبانه ای ساکت بود. این اولین بار بود که کسی از جمع ما کم می شد .

+ نوشته شده در 86/11/01ساعت توسط سه یار دبستانی |