بهمن دوستی داشت به اسم شهباز، دوست که نبود مثل دو تا برادر بودند حتی از برادر هم نزدیکتر . از بچگی با هم بزرگ شده بودند. خونه آنها یه کوچه بالاتر از خونه ما بود. همین یه پسر را داشتند با سه تا دختر. دختر بزرگشون هم سن بهمن بود. قد بلند و لاغر بود صورت رنگ پریده ولی قشنگی داشت. اسمش گیتی بود.دختر خوبی بود اصلا همه خواهرهای شهباز آروم و نجیب و مهربون بودند . آدمهای بی آزاری بودند. خود شهباز پسر سربه زیر و نجیبی بود. خواهر وسطیش دو سال از بهمن کوچکتر بود. اون هم شبیه گیتی بود اسمش سوسن بود . اما آخری چهارسال از بهمن کوچکتر بود. برخلاف بقیه خواهرهاش صورت سفید و چشم های آبی داشت قد کوتاه و ضعیف بود. موهای بور و بلندی داشت که همیشه می بافت و مثل یه شاخه گندم می شد. یه پیراهن آبی ساده می پوشید که خیلی بهش می اومد. قشنگ بود. مهربون و دوست داشتنی مثل فرشته ها بود. وقتی بچه بودم می اومد خونه ما به مادرم می گفت : ننه بهمن. با من بازی می کرد، با بهنام نوار گوش می داد. مشق های فرزانه را می نوشت. با همه مهربون بود. در مقابل کنایه های بهمن یه لبخند پرغرور می زد . هیچ وقت شیطونی نمی کرد. آرام و ساکت بود .کسی هم اذیتش نمی کرد.
نمیخوایید بدونید اسمش چی بود ؟ اسمش مستانه بود . مثل خودش.
بعدها که بزرگ تر شد و دیگه خونه ما نمی اومد کمترمی دیدمش ولی از بهمن همیشه حالش را می پرسیدم. آن سال تابستون برای فریبا خواستگار اومد. فقط 15 سالش بود ولی آن زمان 15 سال سن کمی نبود. خواستگارش اهل شیراز بود. این که چطور فریبا را پیدا کرده بودند نمی دونم. هیچ وقت هم نپرسیدم . شیراز کجا و شمال کجا . پسره ده سال از فریبا بزرگتر بود. خیلی هم زشت بود. وسط سرش کچل شده بود. کت و شلوار سفید پوشیده بود .ریش و سبیل هم نداشت ولی همیشه می خندید. خنده از روی لبهاش نمی نشست. با لهچه غلیظ شیرازی حرف می زد. پدرش وقتی خیلی بچه بود فوت کرده بود چهارتا برادر داشت که زیر دست اون بزرگ شده بود. مادرش هم مرده بود. خواهر نداشت.کوچکترین پسر خانواه بود ولی معلوم بود که روی پای خودش می ایسته . برادر بزرگش بیمار بود. یه مریضی لاعلاج که دکتر ها نمی تونستند تشخیص بدهند.
فریبای بیچاره حرفی نمی زد ولی دوست داشت که درس بخونه. فریبا در مقابل این پسر مثل عروسک بود. موهای بلند طلاییش ، چشم های سبزش ، اون را خیلی خوشگل کرده بود. آقام بعد از یه مدت جواب مثبت داد و ما بدون این که بفهمیم چی شده یه روز دیدیم فریبا لباس سبز پوشیده. سبز رنگ چشاش. بلند وساده با آستین های بلند. موهاش را دور شانه هاش ریخته بود با صورتی که بزک شده بود کنار این مرد نشسته بود.
از سر تا ته کوچه با آهن های باریک داربست بسته بودند و رویش چادر کشیده بودند . عروسی توی کوچه بود همه می زدند و می رقصیدند. بهمن فقط نوشابه می خورد. خوش بود . بهنام طبق معمول یه جایی گم و گور شده بود و بهزاد دخترهای مردم را ورانداز می کرد.
خلاصه فریبا رفت. و دیگه جز سالی یه بار اون را نمی دیدیم . وقتی داشت می رفت ننه ام گریه می کرد و می گفت: تو حالا که کمکم می کردی و دیگه بزرگ شده بودی داری می ری.
فریبا گفت : گریه نکن ، آفتاب هست ، فرزانه هست . رفتنی باید بره.
وقتی می خواست از من خداحافظی کنه ، آرام توی گوشم گفت : خواهر جون مراقب مامان باش. در حالی که گریه می کردم گفتم باشه . قول میدم مواظبش باشم.
سال بعد درست موقع سال تحویل فریبا با یه بچه در شکم آمد. خیلی تغییر کرده بود. چاق شده بود بزرگتر شده بود ولی هنوز همون خواهر بزرگ خودم بود. خونه ما موند تا بچه اش را به دنیا بیاره . پسر بود. اولین نوه خانواده احمدی. آقام خیلی ذوق می کرد. برای همه ما کلی عزیز بود. هیچ کس اون را زمین نمی ذاشت . ننه ام که فکر می کرد خودش مادرشه . شوهر فریبا یه گوسفند کشت و یه مهمونی حسابی راه انداخت . از خوشحالی می رقصید. خیلی شاد و سرزنده بود. اسم پسرش را گذاشت بابک . محمد آقا خودش را ثروتمندترین و خوشبخت ترین مرد دنیا می دونست. انگار این بچه براش گنج دنیا بود. عاشق زن و بچه اش بود . اما وقتی خونه ما می اومد اصلا فرق نمی ذاشت . با پسرها می رفت ماهی گیری کلی هم ماهی می گرفت. منو می برد لب دریا و برام قصه می گفت. سر به سر فرزانه می گذاشت و وقتی می خواست لجش را در بیاره اداش را در می اورد.
وقتی می اومد شمال خیلی به ما خوش می گذشت. زندگی از یک نواختی در می اومد.
همین طور سالها می گذشت. سالهایی که بهترین روزهای عمرم را می گذروندم و نمی دونستم.پنج ، شش سال بعد وقتی من راهنمایی بودم پرخاطره ترین سال زندگیم درحال شکل گرفتن بود و نمی دونستم. سرسفره هفت سین دور هم نشستیم . من بهنام ، بهمن و بهزاد که امسال می خواست دیپلم بگیرد. بهمن یه سال رفوزه شده و بهزاد بهش رسید . حالا امسال قرار بود هر دوتاشون با هم دیپلم بگیرند .همین طور که تا این جاش هم اومده بود جای تعجب بود.
ننه و آقام ، فرزانه و فریبا و محمد آقا هم بودند. حالا فریبا چهار تا قدو نیم قد داشت و هر کدوم فقط ده سانت از دیگری بلندتر بودند . شکل هم ، اخلاق هاشون هم مثل هم ، و هر چهار تا به ردیف نشسته بودند. آقام قرآن می خوند و ساعت شماطه دار توی سفره تق تق کنان می خورد. آرزو کردم امسال سال خوبی داشته باشم . کنار پدر و مادری که حالا دیگه پیر شده بودند و خواهر و برادرانی که بهترین دوستانم بودند.
آرزو کردم امسال را هم مثل سالهای قبل قبول شوم و حتی برای دوستام هم دعا کردم. وقتی سال تحویل شد . پدر و مادر را بوسیدم . فرزانه و فریبا را هم بوسیدم و سال نو را به همه تبریک گفتم. آقام هر سال عیدی به همه بچه ها یه سکه می داد. آن سال هم سکه را گرفتم و بردم گذاشتم پیش بقیه سکه هام آنها را هم شمردم دقیقا ده تا سکه بود درحالی که من چهارده سالم بود. حتما اقام وقتی بچه بودم به من عیدی نداده .
با محمد آقا و پدر و مادرم رفتیم بیرون. شهباز هم با ما آمده بود. درحالیکه همه می خندیدند نمی دونم من چرا نمی تونستم شاد باشم . غصه تو دلم خونه کرده بود. شهباز هم ناراحت بود. این را خوب می فهمیدم . روی یه سنگ بزرگ نشسته بود و چند وقت یه بار به من نگاه می کرد و دوباره سرش را می انداخت پایین و آهی می کشید. دلم میخواست بدونم چرا ناراحته چطور میتونم بهش کمک کنم ولی از بهمن جرات نمی کردم. حتی به عمرم غیر از سلام و علیک چیزی دیگه با شهباز نگفته بودم و گرنه بهمن سرم را می برید.
راستی یه چیزی را یادم رفت تعریف کنم آن موقع که فریبا می خواست شوهر کنه ، آقام بهش اجازه داده بود که با محمد صحبت کنند. وقتی حرفاشون را زدند و محمد میخواست بره ، فریبا تا دم در رفته بود و خداحافظی کرده بود. بهمن ازسر کوچه او را دیده بود که با محمد خداحافظی کرده . و برای بدرقه اش تا دم در آمده. وقتی رفته خونه ، فریبا را دیده بود که یخچالی را که مال خودش بود و پدر برایش خریده بوده باز کرده و داشته توش را نگاه می کرد. بهمن هم هلش داده بود توی یخچال و در را هم روش قفل کرده بود و یخچال را هم زده بود به برق. و رفته . همه دنبال فریبا گشتند پیدایش نکردند تا این که دیدند یکی از توی یخچال داره داد می زنه .وقتی فریبا را آوردند بیرون ، کبود شده بود هوای توی آن کم آورده بود و سرما. بیچاره واقعا داشته می مرده .
وقتی آقام بهمن را پیدا کرد گردنش را گرفت و سرش را گذاشت لب باغچه کارد آشپزخانه را برداشت و خوب تیزش کرد و گذاشت روی گردن بهمن. میخواست سرش را ببره . بهمن داد می زد و میگفت: میخواست با پسر مردم حرف نزنه ، تقصیر خودش بود . به من چه ربطی داره. ننه ام از اون ور میگفت. ترا به خدا نکشش ، ترا به خدا . و گریه می کرد.
من و فرزانه دور باغچه می چرخیدیم و دست می زدیم . و می گفتیم : ببر .. ببر
از اینکه بهمن داشت می مرد و از دستش خلاص می شدیم خوشحال بودیم . بهزاد و بهنام هم خونه نبودند. فریبا روبه رو نشسته بود و مدام می گفت:سرش را ببر . آقا سرش را ببر
اما آقام صورتش سرخ بود و چشماش را خون گرفته بود .داشت از عصبانیت می ترکید.
دیگه تحملش تمام شده بود. هیچی نمی گرفت فقط به چاقوی توی دستش خیره شده بود . شاید اصلا نمی شنید که ما چی میگفتیم . بالاخره چاقو را محکم پرت کرد توی باغچه و رفت. ننه ام مثل اینکه بهمن را دوباره به دست آورده دوید و سرش را در آغوش گرفت و کلی بوسه نثارش کرد.
بهمن خودش داشت از ترس می مرد. رنگش مثل گچ سفید شده بود . اون هم هیچی نمی گفت.تا اینکه بعد از ده دقیقه بلند شد و دنبال من و فرزانه دور حیاط دوید و گفت: مگه دستم بهتون نرسه حالا دیگه از مردن من خوشحال میشین ؟فکر کردید واقعا من می میرم؟ کورخوندید حالا حسابتون را می رسم .
به هرحال آن روز به هممون ثابت شد که بهمن اگر پاش بیفته حاضره ما را بکشه برای بی عفتی. حالا دیگه ببینید شهباز چقدر پسر خوبی بود که بهمن اون را توی خونه راه می داد. وقتی ما دخترها نشسته بودیم اصلا سرش را بلند نمی کرد. حرف هم نمی زد. برای ما مثل یه عضوی از خانواده امون شده بود. همه دوستش داشتیم . برای خودش بین ما جا باز کرده بود.ولی آن روز یه حال غریبی داشت. و انگار می فهیمد که من می دونم مثل همیشه نیست .
انگار اون هم غصه را توی چشم های من می دید.
بهمن دستش را گرفت و بلندش کرد و اونو با خودش برد و صدای آن دو تا مدت ها به گوش می رسید هرچند خودشون دیده نمی شدند.
همیشه یه ترانه با هم می خوندند بدون اینکه حرف بزنند این ترانه را با همسرایی آن ها همه حرفهاشون را می گفت :
کدوم شاعر ، کدوم عاشق کدوم مرد
ترا دید و به یاد من نیافتاد
تورا دید و به یاد هق هق بی وقفه من
توی آغوش محسورانه تو
تو اسمت معنی ایثار
برای عشق خاک بت خانگی ها
تو معنی تمام آخرینی
واسه این زخمی دل خستگی ها
با شکوه و با حیرت با من
تو خاتون تمام قصه هایی
تو بانوی ترانه هایی اما
تو مثل شکستن من بی صدایی
تو باور میکنی اندوه ما را
تو می فهمی سکوت بیشه ها را
هجوم تندر رگبار تگرگی
که می شناسی غرور شیشه ها را
تو محصوری مثل تنهایی من
شریک غصه های شبنم و نور
تو تنهایی مثل معصومی من
رفیق قله های پاک و محصور
لطیف و پرشکوه و حیرت با من
تو خاتون تمام قصه هامی
ببین تنهاترین برگ درختم
درخت زخمی از تیغ زمستون
منو راحت کن از تنهایی من
منو پاکیزه کن با فصل بارون
تو تنها حادثه ، تنها امیدی
برای قلب من ، این درد مسموم
ندای روشن آواز روشن
برای این تن مسموم محصور
نجیب و با شکوه و حیرت آور
تو خاتون تمام قصه هامی . . .
صدای آن ها آهنگ غم انگیزی از جدایی داشت چرا آفتاب نمی تونست با شادی به پیشواز سال جدید برود ؟ توی چشمهای شهباز چی بود ؟


